تبلیغات
...هیس

...هیس

شعر را دوست دارم
چون می تواند 
زمان را نگه دارد
و تو را کنار من...
بی آنگه پیرم کنی
یا سنگینی کنیم بر شانه هم...

http://myadytum.blogfa.com/?p=3

نوشته شده در چهارشنبه 28 بهمن 1394 ساعت 09:30 ب.ظ توسط نسیم نظرات |

اشـتـبــاه نــکــن!

نـه زیــبــایــی تــو

و نـه مـحـبـوبـیــت تــو ،

مـرا مـجــذوب خــود نـکـرد...

 

تــنــهــا آن هـــنــگـام

کــه روح زخـمـی مـرا بـــوســیــدی

مــن عــــاشـــقـــت شـــــدم ...

 

شمس لنگرودی


نوشته شده در چهارشنبه 28 بهمن 1394 ساعت 09:21 ب.ظ توسط نسیم نظرات |

دردهای من

جامه نیستند

تا ز تن در آورم

چامه و چکامه نیستند

تا به رشته ی سخن درآورم

نعره نیستند

تا ز نای جان بر آورم

دردهای من نگفتنی

دردهای من نهفتنی است

دردهای من

گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست

درد مردم زمانه است

مردمی که چین پوستینشان

مردمی که رنگ روی آستینشان

مردمی که نامهایشان

جلد کهنه ی شناسنامه هایشان

درد می کند

من ولی تمام استخوان بودنم

لحظه های ساده ی سرودنم

درد می کند

انحنای روح من

شانه های خسته ی غرور من

تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است

کتف گریه های بی بهانه ام

بازوان حس شاعرانه ام

زخم خورده است

دردهای پوستی کجا؟

درد دوستی کجا؟

این سماجت عجیب

پافشاری شگفت دردهاست

دردهای آشنا

دردهای بومی غریب

دردهای خانگی

دردهای کهنه ی لجوج

اولین قلم

حرف حرف درد را

در دلم نوشته است

دست سرنوشت

خون درد را

با گلم سرشته است

پس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رها کنم؟

درد

رنگ و بوی غنچه ی دل است

پس چگونه من

رنگ و بوی غنچه را ز برگهای تو به توی آن جدا کنم؟

دفتر مرا

دست درد می زند ورق

شعر تازه ی مرا

درد گفته است

درد هم شنفته است

پس در این میانه من

از چه حرف می زنم؟

درد، حرف نیست

درد، نام دیگر من است

من چگونه خویش را صدا کنم؟

 شعراز: قیصر امین پور


نوشته شده در چهارشنبه 28 بهمن 1394 ساعت 09:09 ب.ظ توسط نسیم نظرات |



  
کنفوسیوس معلمی با نفوذ و فیلسوفی خردمند از دوران بهار و پاییز تاریخ چین بود. جملات قصار کنفوسیوس منبعی ارزشمند از خرد و دانش است.
آثار کنفوسیوس نه تنها بر اهمیت تکامل فکری و اعتقادی انسان تأکید داشت بلکه راهنمایی برای رسیدن به زندگی شاد، صلح‌آمیز و اخلاقی بود.
همین رویکرد عملی موجب شد نقل‌قول‌ها و آموزه‌های او به طور گسترده‌ای از جانب مردم جهان مدرن پذیرفته و استفاده شود.
شاید شما هم بواسطه‌ی کتاب‌های الهام بخش، تصاویر و جملات انگیزشی که در اینترنت به اشتراک گذاشته شده‌اند با آثار و سخنان کنفوسیوس آشنا شده باشید.
اجازه بدهید نگاهی به برخی از مشهورترین سخنان کنفوسیوس (کنفوسیوس) بی اندازیم و ببینیم چطور این جملات الهام بخش می‌توانند به زندگی امروز ما خدمت کنند-همین‌جا، همین لحظه. وقتی نقل قول‌ها یا جملات الهام بخش را مطالعه می‌کنیم معمولاً برای سی یا چهل دقیقه تکانی به خودمان می‌دهیم و با انگیزه‌ای غیر قابل وصف به اهدافمان می‌اندیشیم اما بعد از مدت کوتاهی دوباره به سراغ کارهای روزانه و تکراری خودمان می‌رویم و به زندگی یکنواختمان می‌چسبیم؛ اما در این مقاله ۵ جمله الهام بخش از کنفوسیوس که زندگیتان را برای همیشه تغییر می‌دهد را با جزئیات بررسی می‌کنیم.
 
۱-”به خاطر بسپارید، جایی که هستید مهم است نه جایی که می‌روید”

استرس و اضطراب افزایش می‌یابد چون اکثر اوقات در مورد اینکه چه چیزی در آینده اتفاق خواهد افتاد و یا در گذشته چه اتفاقاتی رخ داده است می‌اندیشیم. همین نگرانی بی‌مورد در مورد آینده یا افسوس گذشته نمی‌گذارد قدر لحظه‌ی حال را بدانیم و شکرگزار آن باشیم. زندگی ما با سرعت در حال گذر است و ما انسان‌ها به اشتباه برای اینکه بتوانیم پا به پای این جهان سریع حرکت کنیم سعی می‌کنیم هم‌زمان چند کار مختلف را انجام دهیم. تمرین تمرکز حواس موجب می‌شود به لحظه‌ی حال بازگردیم و به جایی که در آن حضور داریم بی اندیشیم. این جمله‌ی الهام بخش کنفوسیوس توجه ما را به لحظه‌ی حال و اهمیت آن جلب می‌کند. اگر به صداهایی که در پیرامونمان است گوش کنیم، به فعل و انفعالاتی که در بدنمان انجام می‌شود توجه کنیم و نفس کشیدنمان را احساس کنیم متوجه خواهیم شد که همین‌جا و در همین لحظه حضور داریم و لحظه‌ی حال تنها دارایی ارزشمند ما است.
اگر واقعاً در هر لحظه از زندگی‌مان هوشیارانه حضور داشته باشیم می‌توانیم بزرگ‌ترین معنا و مفهوم را از زندگی خود استخراج کنیم.
 
۲-”زندگی واقعاً ساده است، ما اصرار داریم آن را پیچیده کنیم”

آیا واقعاً زندگی به همان اندازه‌ای که ما فکر می‌کنیم پیچیده و دشوار است؟ اگر بگذاریم افکار متضاد بی‌شماری در ذهنمان پرواز کنند و نگرانی‌های مربوط به مسائل مالی، سلامت و روابط اضطراب ما را افزایش دهند قطعاً زندگی پیچیده خواهد شد. اگر می‌خواهید زندگی ساده‌ای داشته باشید که مملو از آرامش و آسایش باشید باید این پیچیدگی‌ها را کنار بگذارید. با این حال، اگر بدانیم سختی‌های زندگی از ذهن ما نشئت می‌گیرند می‌توانیم با تغییر ذهنیت و افکار خود به زندگی راحتی که لایقش هستیم دست یابیم. سعی کنید در هر زمان فقط بر یک کار تمرکز کنید. وقتی غذا می‌خورید، غذا بخورید، وقتی پیاده‌روی می‌کنید، پیاده‌روی کنید، وقتی صحبت می‌کنید، صحبت کنید، وقتی گوش می‌کنید، گوش کنید.
ترک رویکرد چند تکلیفی یا انجام چند کار همزمان (multitasking) برای تکمیل وظایف و مسئولیت‌ها، سادگی و آسایش را مجدداً به زندگی ما باز می‌گرداند.
 
۳-”سکوت، دوستی واقعی است که هرگز خیانت نمی‌کند”

یکی از مهم‌ترین مهارت‌هایی که می‌توانیم بیاموزیم این است که چطور سکوت ذهنی خود را افزایش دهیم. انواع مختلفی از سکوت وجود دارد. وقتی ذهن ما ساکت و آرام باشد می‌توانیم در هر موقعیتی خرسند و خشنود باشیم. سرزنش موقعیت‌های گوناگون آن هم فقط به خاطر احساسی که داریم خیلی ساده است اما در نهایت این ذهنمان است که مسئول تجربیات ماست. اگر همیشه بتوانیم ذهن خود را آرام و ساکت نگه داریم دائماً از درون احساس خوب و مثبتی خواهیم داشت. اگر یاد بگیریم چطور ذهنمان را ساکت کنیم آن وقت متحدی قدرتمند خواهیم داشت که در موقعیت‌های مختلف یار و پشتیبان ما خواهد بود. گاهی اوقات وقتی با مشکلات مختلف رو به رو هستیم هیچ یک از دوستانمان به ما کمک نمی‌کنند چون اصلاً نمی‌دانند چه باید بگویند و یا اینکه حرف‌ها یا توصیه‌های خود را چگونه بیان کنند. در حالی که اگر یاد بگیریم چطور ذهن خود را آرام کنیم می‌توانیم در مواجهه با مشکلات مختلف قوی‌تر عمل کنیم.
 
۴-”نباید از اینکه دیگران توانایی‌ها و قابلیت‌های ما را درک نکرده‌اند ناراحت شویم، بلکه باید از اینکه در شناخت قابلیت‌های دیگران کوتاهی کرده‌ایم دلگیر باشیم”

اگر دیگران از ما انتقاد کنند یا قدر ما را ندانند شاید کمی ناامید شویم. حتی ممکن است اعتماد به نفس ما کاهش یابد.
در چنین شرایطی بهتر است به این جمله‌ی الهام بخش کنفوسیوس عمل کنیم. به جای اینکه نگران باشیم دیگران درباره‌ی ما چه فکر می‌کنند، دیدگاهمان را عوض می‌کنیم و بر اینکه ما چطور در مورد آن‌ها می‌اندیشیم تمرکز می‌کنیم. همه‌ی ما می‌دانیم که دیگران به پیشرفت و موفقیت ما در زندگی کمک می‌کنند و همیشه باید قدردان این کمک باشیم. اگر شجاع‌تر هستید می‌توانید قدر کسانی که شما را به چالش می‌کشند را نیز بدانید.
همیشه این جمله را با خود تکرار کنید: ” دیگران به من کمک می‌کنند تا با تمرین و صبر به عنوان یک انسان رشد کنم.”
 
۵-”سفر هزار مایلی با اولین گام آغاز می‌شود”

همان‌طور که می‌دانید این جمله الهام بخش یکی از مشهورترین جملات قصار کنفوسیوس است و به قدری استفاده شده است که تقریباً معنای خود را از دست داده است. علت شهرت این نقل‌قول هم سادگی آن است. اولین توصیه‌ی اکثر مربی‌ها و مشاوران در دوره‌های آموزشی این است که فقط باید شروع کنید. شاید می‌خواهید ورزش کنید اما به خودتان می‌گویید وقتی تمرین را شروع می‌کنم که هر روز بتوانم سی دقیقه وقت آزاد برای ورزش در نظر بگیرم، اما بهتر است دیدگاه خود را تغییر دهید و بگویید: امروز تمرین کوتاهی خواهم داشت حتی اگر فقط به اندازه‌ی چند دقیقه باشید.
اولین قدم را بردارید. فرآیند را شروع کنید و آغاز به ساخت عادت مربوطه کنید. اگر این گام‌های کوچک و آهسته را برداریم، بتدریج و با گذشت زمان رشد خواهیم کرد. از این روش می‌توانید برای یادگیری هر مهارتی استفاده کنید- فقط قدم اول را بردارید، فقط شروع کنید.
خب، فکر کنم همگی برای این جملات الهام بخش یک تشکر به کنفوسیوس بدهکاریم چون هنوز هم بعد از چند هزار سال جملات او کاربردی است و در زندگی امروزی قابل استفاده است.
 
 
 
 
بخش دوم: جملات الهام بخش کنفوسیوس

انسان والا همیشه به شرافت می‌اندیشد؛ انسان عادی، به آسایش خود. «کنفوسیوس»
مرد بزرگ یک‌طرفه قضاوت نمی‌کند. «کنفوسیوس»
کسی که تنها به وسیله نیروی شخصیت خود حکمرانی می‌کند، شبیه به ستاره قطب شمال است که در جای خود حرکت کنان برقرار می‌ماند و ستارگان دیگر به دور او می‌گردند. «کنفوسیوس»
کسی که خود درستکار است، نیاز به امر کردن ندارد و کارش بدون فرمان هم پیش می‌رود؛ اما کسی که خود درستکار نیست، اگر هم فرمان بدهد، نخواهند شنید. «کنفوسیوس»
مشورت کردن با کسانی که به راه دیگران می‌روند، بی‌فایده و نشان بی‌خردی است. «کنفوسیوس»
به چیزهای کوچک خود را گرفتار کردن، از کارهای بزرگ باز ماندن است. «کنفوسیوس»
مرد عاقل همواره نه نکته را در نظر دارد: روشن دیدن، خوب گوش دادن، مهربان سخن گفتن، آداب داشتن، راست‌گو بودن، انجام وظیفه کردن، پرسیدن هنگام تردید، خود را از خشم دور نگاه داشتن و در عین موفقیت، عادل و منصف بودن. «کنفوسیوس»
مرد بزرگ به خود سخت می‌گیرد و مرد کوچک به دیگران. «کنفوسیوس»
مرد بزرگ دیر وعده می‌دهد و زود عمل می‌کند. «کنفوسیوس»
مرد بزرگ با روی خوش رد می‌کند و مرد کوچک با روی ترش می‌پذیرد. «کنفوسیوس»
مرد بزرگ دلسوزی و پریشانی نشان نمی‌دهد، عاقل است و تردید ندارد، شجاع است و نمی‌ترسد. «کنفوسیوس»
مرد بزرگ از صفات خوب دیگران استفاده می‌کند، نه از صفات بدشان سوء استفاده. «کنفوسیوس»
وقتی دوست می‌داری، دلت می‌خواهد زنده باشی و وقتی کینه می‌ورزی، آرزوی مرگ می‌کنی. «کنفوسیوس»
از زندگی چه می‌دانیم که از مرگ بدانیم. «کنفوسیوس»
خردمند وظیفه را وسیله امرار معاش قرار نمی‌دهد، بلکه برای او وظیفه، هدف زندگی است. «کنفوسیوس»
وظیفه در درجه اول و ثمره‌ای که از آن باید چید، در درجه دوم قرار دارد. «کنفوسیوس»
ایمان به حقیقت را هدف و مقصد اساسی زندگی خود قرار دادن و تکالیف را از روی وجدان به جا آوردن، طبع مرد را بلندتر و کامل‌تر می‌سازد. یکی را دوست داشتن و حیات او را آرزو کردن و دیگری را دشمن داشتن و مرگ او را خواستن، ناگزیر طبع آدمی را تاریک می‌سازد. «کنفوسیوس»
کسی که دوراندیش نباشد، گرفتار خطرهای نزدیک می‌شود. دوراندیشی کلید پیشگیری بسیاری از سختی‌ها است. «کنفوسیوس»
اشتباه را درست نکردن، خود اشتباه دیگری است. «کنفوسیوس»
اگر به راه خطا رفتی از برگشتن مترس. «کنفوسیوس»
مرد آزاده به هیچ وجه ابزار دست کسی قرار نمی‌گیرد، یعنی برای وی شایسته نیست که خود را ابزار هدف دیگران سازد؛ او هدف خویشتن است. «کنفوسیوس»
یک دقیقه موفـقیت، شکسـت چندین ساله‌ی انسان را بی‌اثر کرده و جبران می‌کند. «کنفوسیوس»
ایده آل مرد نجیب، داشتن خوی پاک است. «کنفوسیوس»
هرکس باید با تمام قوت مردم را دوست بدارد. «کنفوسیوس»
سه راه برای رسیدن به شناخت وجود دارد: نخست، اندیشیدن که بهترین راه است. دومی تقلید که آسان‌ترین است و سومی تجربه که تلخ‌ترین است. «کنفوسیوس»
مرد آزاده دقت نظر مردم را به ویژگی‌های نیک دیگران جلب می‌کند نه به ویژگی‌های زشت ایشان و مرد عامی، عکس آن رفتار می‌کند. «کنفوسیوس»
خوب فکر کردن یعنی اینکه بدانی چگونه از ذهن و قلب، از نظم و احساس استفاده کنی. وقتی چیزی را بخواهیم، زندگی، ما را به سوی آن هدایت می‌کند. «کنفوسیوس»
انسان بزرگ در جستجوی حق است و انسان پست به دنبال منفعت. «کنفوسیوس»
مرد آزاده، پروردن هنرهای عالی را اساس هم‌نشینی با دوستان خود قرار می‌دهد و از راه هم‌نشینی با دوستان خود، فضایل اخلاقی را در نفس خویش به کمال می‌رساند. «کنفوسیوس»
کسب دانش را همیشه ناتمام بدان و از کوشش باز نمان. «کنفوسیوس»
دانستنی‌های کهنه را به کار بردن و از روی آن دانستنی‌های تازه‌ای به دست آوردن از اصول عمده‌ی آموزش است، هر که این کار را انجام دهد می‌توان او را آموزگار نامید. «کنفوسیوس»
این خوبی که در ما وجود دارد؛ کار خدا است. «کنفوسیوس»
کار دلخواه برگزین تا رنج نبینی. «کنفوسیوس»
اگر مردم مرا نشناسند غصه نخواهم خورد، اما من اگر مردم را نشناسم افسرده خواهم شد. «کنفوسیوس»
هر چیزی زیبایی‌های خاص خودش را دارد، اما هرکسی نمی‌تواند آن‌ها را ببیند. «کنفوسیوس»
آنچه را می‌شنوم فراموش می‌کنم، آنچه را می‌بینم به یاد می‌سپارم و آنچه را انجام می‌دهم درک می‌کنم. «کنفوسیوس»
آماده شدن برای دستگیری از پیران و وفاداری نسبت به دوستان و مهر ورزیدن به مردم، آرزوی من است. «کنفوسیوس»
بدی را با عدالت پاسخ دهید، مهربانی را با مهربانی. «کنفوسیوس»
ثروت و افتخاری که از راه نامشروع به دست آمده مانند ابری زودگذر است. «کنفوسیوس»
لیاقت و استعداد شخصی، وابسته به هدف عالی هر شخصی بوده و موفقیت، نتیجه مستقیم سعی و کوشش است. «کنفوسیوس»
مرد خشمگین پر از زهر است و زندگی را زهرآگین می‌کند. «کنفوسیوس»
برگ در هنگام نابودی می‌افتد، میوه در هنگام کمال می‌افتد؛ بنگر که چگونه می‌افتی چون برگی زرد و یا سیبی سرخ. «کنفوسیوس»
یک مرد خشمگین وجودش پر از زهر است. «کنفوسیوس»
زیان و درد برایمان آن‌قدر مهم نیست؛ آن چیزی که موجب ناراحتی است، به یاد آوردن آن‌ها است. «کنفوسیوس»
دانش بی اندیشه دام است و اندیشه‌ی بی دانش بلا. «کنفوسیوس»
آهستگی و آرامش در سخن گفتن کار آسانی نیست. در این جهان که بیشتر مردم بر ضد یکدیگر می‌خروشند، خودداری از هیجان و کینه و پرخاشگری بسیار دشوار است. برای رهایی از این دشواری، راهی جز آرام و نرم سخن گفتن وجود ندارد. «کنفوسیوس»
اگر می‌بایست من از میان سیصد شعر حماسی یک جمله را برگزینم که تمام آموزش‌هایم را در بر داشته باشد، این جمله را برمی‌گزینم: هیچ اندیشه بدی را در سر یا در دل خود جای مده. «کنفوسیوس»
سه نوع دوستی است که در همه جا پر سود و با ارزش است و سه نوع دوستی دیگر هست که زیان آور و باعث پشیمانی است: دوستی با کسانی که در دوستی خود پایدار و با وفا هستند و با کسانی که درستکار و راست‌گویند و با آنان که تجربه بسیار دارند، سودمند است، ولی دوستی و رفاقت با چاپلوسان، ریاکاران و یاوه‌گویان موجب بدبختی و رسوایی است. «کنفوسیوس»
با دیگران زیاد خودمانی نشویم تا موجب کدورت نگردیم. «کنفوسیوس»
کسی که معلومات جامع درباره ادبیات دارد، مطابق با قواعد فضیلت اخلاقی رفتار می‌کند و می‌تواند به جایی برسد که از خطا و لغزش به دور بماند. «کنفوسیوس»
مردان بزرگ کم می‌گویند و بسیار می‌کوشند. «کنفوسیوس»
من از کسانی که حیله‌گری را حکمت، نافرمانی را شجاعت و یاوه‌گویی را حقیقت می‌پندارند، نفرت دارم. «کنفوسیوس»
اگر می‌دانی پایداری کن و اگر نمی‌دانی بگو نمی‌دانم؛ این نشان دانش است. «کنفوسیوس»
من یک‌بار در تمام روز چیزی نخوردم و در تمام شب نخوابیدم تا بتوانم مسئله‌ای را حل کنم، اما نتیجه نداد. از این رو فهمیدم که بهتر است آنچه را نمی‌دانم، بپرسم. «کنفوسیوس»
کسب دانش وظیفه اساسی هر انسانی است. در [راه انجام] این وظیفه، دانشجو می‌تواند و حق دارد که از آموزگار خود هم پیشی بگیرد و زودتر به مقصد برسد. «کنفوسیوس»
آموزگار و دانش‌آموز باید زندگی خود را نمونه و نشانه درخشان آنچه می‌آموزند قرار دهند، وگرنه مانند کسانی هستند که راهی را شناخته‌اند، ولی از آن راه نمی‌روند و یا مانند بیمارانی هستند که داروی شفابخش را از طبیب گرفته‌اند، ولی آن را نمی‌خورند. «کنفوسیوس»
شتاب در یاد گرفتن مثل این است که از پی کسی بدوی و به او نرسی و بترسی که او را گم کنی. «کنفوسیوس»
اگر چیزی را می‌دانی، باید بدانی که آن را می‌دانی و اگر چیزی را نمی‌دانی، باید بدانی که آن را نمی‌دانی؛ دانستن حقیقی همین است و بس. «کنفوسیوس»
خطا کردن و آن را اصلاح ننمودن، خود به منزله ارتکاب خطای دیگری است. «کنفوسیوس»
از برفی که بر پشت بام همسایه است شکایت مکن؛ در حالی که جلوی خانه خودت کثیف و پر برف است. «کنفوسیوس»
تماشا کردن ستمکاران و گوش دادن به سخنانشان آغاز ستمکاری است. «کنفوسیوس»
من از این اندوهگین نمی‌شوم که مردم مرا چنانکه هستم نمی‌شناسند، بلکه از آن غمگینم که من مردم را چنانکه باید و شاید نمی‌شناسم. «کنفوسیوس»
هدف هر حکومت و دولت تنها بهتر کردن ابزارهای زندگی مادی و راحتی مردم نیست، بلکه حکومت وظیفه دارد سعادت مردم را نیز تأمین کند. «کنفوسیوس»
مرد آزاده پیوسته می‌کوشد که در گفتار خود، آهسته و در کردار خود، تند و تیز باشد. «کنفوسیوس»
در به کار بردن کلمه‌ها دقت کنیم. چون ممکن است یک کلمه ما را عاقل و کلمه دیگر ما را کم عقل جلوه دهد. «کنفوسیوس»
اگر انسان یک روز از خودخواهی [اش] بگذرد، همه او را نیک خواهند گفت. «کنفوسیوس»
در گذشته، مردم به کسب دانش می‌پرداختند تا خود را به درجه کمال برسانند. امروزه دانش را برای این فرا می‌گیرند که دیگران را شیفته و فرمان‌بردار خود سازند. «کنفوسیوس»
اگر شما آدمی نادان و بی‌خبر باشید و به این امر پی ببرید، این خود یک نوع آگاهی و دانش است. «کنفوسیوس»
آنکه به فکر فردا نیست، به غم فردا گرفتار خواهد شد. «کنفوسیوس»
میانه‌روی و حد خود نگاه داشتن، کمال سرشت آدمی است. «کنفوسیوس»
مردی را که آماده آموختن است تعلیم ندادن، انسانی را به هدر دادن است، مردی را که آماده آموختن نیست تعلیم دادن، سخن به هدر دادن است، خردمند نه انسان را به هدر می‌دهد و نه سخن را. «کنفوسیوس»
من از یاد دادن آنچه که یاد گرفته‌ام، هرگز خسته نشده‌ام. این تنها خدمت ناچیزی است که می‌توانم آن را به خود نسبت دهم. «کنفوسیوس»


نوشته شده در یکشنبه 12 مهر 1394 ساعت 02:01 ب.ظ توسط نسیم نظرات |

لبخندت چه زیباست
هنگامی که
قلب من
پاکی آسمان نگاهت را
با تمام وجود باور دارد
و زیباتر آنکه
عمیق تر می شود وقتی
به تماشای چشمانت می نشینم ... !!!

نوشته شده در شنبه 11 مهر 1394 ساعت 11:43 ب.ظ توسط نسیم نظرات |

همسرم 

اگر روزی رسیدی که من نبودم تمام وصیتم به تو این است :

"خوب بمـــــــــــــان"

از آن خوب هایی که من عاشقش بودم ...

نوشته شده در شنبه 11 مهر 1394 ساعت 02:57 ب.ظ توسط نسیم نظرات |

یک روز
دختری خواهم داشت
شبیه خودم
با چشمهایی که همه ی دنیا را زیبا میبیند
عاشقانه زندگی میکند ...
تنفر برایش بی معناست...
مهربانی را یادش می دهم...
اعتماد را هم...
یادش می دهم همه دنیایش را با مادرش قسمت کند، حتی خطاهایش را
آن وقت هیچ وقت تنها نمی ماند
نمی گویم دخترم بترس از مردها
می گویم بترس از گرگها
مردها که گرگ نیستند...
پدرت
فرشته ای است
که روزی روح تنهای مرا لمس کرد
و نگذاشت تنها بمانم....
روزی دختری خواهم داشت
شبیه خودم
اما بسیار قوی تر
بسیار بخشنده تر
بسیار مهربان تر
بسیار صبورتر

نوشته شده در شنبه 11 مهر 1394 ساعت 02:46 ب.ظ توسط نسیم نظرات |


ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺟﻨﮕﯿﺪﻥ ﺧﻮﺏ ﻧﯿﺴﺖ !
ﻣﻦ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺟﻨﮕﯿﺪﻩﺍﻡ ﺗﺎ ﺷﺎﯾﺪ ﺑﺘﻮﺍﻧﻢ ﭼﯿﺰﯼ ﺭﺍ ﻋﻮﺽ ﮐﻨﻢ ...
ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺟﻨﮕﯿﺪﻩﺍﻡ ﺑﺮﺍﯼ ﭼﯿﺰﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﭘﯿﺶ ﻭﺟﺪﺍﻥ ﺧﻮﺩﻡ ﺳﺮﺑﻠﻨﺪ ﺑﺎﺷﻢ !
ﺍﻣﺎ ﺍﯾﻦ ﺭﻭﺯﻫﺎ ﺧﻮﺏ ﻓﻬﻤﯿﺪﻩﺍﻡ ﮐﻪ ﺑﺎ ﺁﺩﻡﻫﺎﯼ ﮐﻮﺗﻪﻧﻈﺮ ... ﺍﺩﻡﻫﺎﯼ ﺣﺴﻮﺩ ... ﻧﺒﺎﯾﺪ ﺟﻨﮕﯿﺪ !
ﺍﯾﻦ ﺭﻭﺯﻫﺎ ﻓﻬﻤﯿﺪﻩﺍﻡ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﺛﺒﺎﺕ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻦ ﻧﺒﺎﯾﺪ ﺟﻨﮕﯿﺪ !
ﺑﺮﺍﯼ ﺑﻪﺩﺳﺖ ﺁﻭﺭﺩﻥ ﺩﻝ ﺍﺩﻡ ﻫﺎ ﻧﺒﺎﯾﺪ ﺟﻨﮕید !
 ﺑﺮﺍﯼ ﺍﺻﻼﺡ ﺩﻝ ﮐﺴﯽ ﮐﻪ ﮐﯿﻨﻪﻭﺭﺯﯼ ﻣﯽﮐﻨﺪ ﻧﺒﺎﯾﺪ ﺟﻨﮕﯿﺪ !
ﺑﺮﺍﯼ ﺍﺛﺒﺎﺕ ﺧﻮﺏ ﺑﻮﺩﻥ ﺣﺘﯽ ﻧﺒﺎﯾﺪ ﺟﻨﮕﯿﺪ !
ﺑﻌﻀﯽ ﭼﯿﺰﻫﺎ ﻭﻗﺘﯽ ﺑﺎ ﺟﻨﮕﯿﺪﻥ ﺑﻪ ﺩﺳﺖ ﻣﯽﺁﯾﻨﺪ ﺑﯽﺍﺭﺯﺵ ﻣﯽﺷﻮﻧﺪ !
ﺍﯾﻦ ﺭﻭﺯﻫﺎ ﻧﺴﺨﻪ ﻓﺎﺻﻠﻪ ﮔﺮﻓﺘﻦ ﺭﺍ ﻣﯽ ﭘﯿﭽﻢ ﺑﺮﺍﯼ ﻫﺮ ﮐﺴﯽ ﮐﻪ ﺭﻧﺠﻢ ﻣﯽ ﺩﻫﺪ !
ﺑﺮﺍﯼ ﻫﺮ ﮐﺴﯽ ﮐﻪ ﺑﺎ ﺣﺴﺎﺩﺕ ﻫﺎﯼ ﺑﭽﻪ ﮔﺎﻧﻪ ﺍﺵ ﺁﺭﺍﻣﺸﻢ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻫﻢ ﻣﯽ ﺭﯾﺰﺩ !
ﺍﺯ ﺁﺩﻡ ﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺯﯾﺎﺩ ﺩﺭﻭﻍ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﻨﺪ ﻓﺎﺻﻠﻪ ﻣﯽ ﮔﯿﺮﻡ !
ﺍﺯ ﺍﺩﻡ ﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺯﯾﺎﺩ ﻇﻠﻢ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ ﻓﺎﺻﻠﻪ ﻣﯽ ﮔﯿﺮﻡ !
ﺍﺯ ﺁﺩﻡ ﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺣﺮﻣﺖ ﺩﻝ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﺭﺍ ﻧﮕﻪ ﻧﻤﯽ ﺩﺍﺭﻧﺪ ﻓﺎﺻﻠﻪ ﻣﯽ ﮔﯿﺮﻡ ..
ﺑﺎ ﺣﻘﺎﺭﺕ ﺑﻌﻀﯽ ﺩﻝ ﻫﺎ ﻧﺒﺎﯾﺪ ﺟﻨﮕﯿﺪ ﺑﺎﯾﺪ ﻧﺎﺩﯾﺪﺷﺎﻥ ﮔﺮﻓت..
 ﻭ ﮔﺬﺷﺖ
ﻣﯽﺑﺨﺸﻤﺸﺎﻥ ...
 ﻧﻪ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﺍﯾﻦ ﮐﻪ ﻣﺴﺘﺤﻖ ﺑﺨﺸﺸﻨﺪ ...
 ﻧﻪ...
ﺗﻨﻬﺎ ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﺧﺎﻃﺮ ﮐﻪ ﻣﻦ ﻣﺴﺘﺤﻖ ﺁﺭﺍﻣﺸم

نوشته شده در یکشنبه 12 بهمن 1393 ساعت 06:24 ب.ظ توسط نسیم نظرات |


نه تو می مانی
نه اندوه
و نه هیچ یک از مردم این آبادی
به حباب نگران لب یک رود قسم
و به کوتاهی آن لحظه ی شادی که گذشت
غصه هم خواهد رفت
آن چنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند
لحظه ها عریانند
به تن لحظه خود جامه اندوه مپوشان هرگز
تو به آیینه، نه، آیینه به تو خیره شده است
تو اگر خنده کنی او به تو خواهد خندید
و اگر بغض 
آه از آیینه ی دنیا که چه ها خواهد کرد
گنجه ی دیروزت
پر شد از حسرت و اندوه و چه حیف!
بسته های فردا، همه ای کاش ای کاش...
ظرف این لحظه ولیکن خالیست
ساحت سینه پذیرای چه کس خواهد بود
غم که از راه رسید
در این سینه بر او باز مکن
تا خدا یک رگ گردن باقیست
تا خدا هست،
به غم وعده این خانه مده...


سهراب

نوشته شده در شنبه 1 شهریور 1393 ساعت 03:42 ب.ظ توسط نسیم نظرات |



دارم تظاهر می کنم که: بردبارم
هرچند تاب روزگارم را ندارم

شاید لجاجت با خودم باشد ! غمی نیست
من هم یکی از جرم های روزگارم

من هم به مصداق" بنی آدم..." ببخشید
...گاهی خودم را ز شمایان می شمارم

حس می کنم وقتی که غمگینید باید
با ابر شعرم بغض هاتان را ببارم

حتی خودم وقتی که از خود خسته هستم
سر روی حس شانه هاتان می گذارم

فهمیده ام منها شدن تفهیم جمع است
تنهایی جمع شما را می نگارم

شاید همین دل باوری ها شاعرم کرد
شاید به وهم باورم امید وارم

هر قطره ی دلکنده از قندیل ، روزی
می فهمدم ، وقتی ببیند آبشارم !!!

محمد علی بهمنی


نوشته شده در چهارشنبه 22 مرداد 1393 ساعت 11:26 ب.ظ توسط نسیم نظرات |

رفتار من عادی است
اما نمی دانم چرا
این روزها
از دوستان و آشنایان
هرکس مرا می‌بیند
از دور می‌گوید
این روزها انگار
حال و هوای دیگری داری!
اما
من مثل هر روزم
با آن نشانیهای ساده
و با همان امضا، همان نام و با همان رفتار معمولی
مثل همیشه ساکت و آرام
این روزها تنها
گاهی کمی گیجم
حس می‌کنم
از روزهای پیش قدری بیشتر
این روزها را دوست دارم
گاهی
- از تو چه پنهان -
با سنگها آواز می‌خوانم
و قدر بعضی لحظه‌ها را خوب می‌دانم
این روزها گاهی
از روز و ماه و سال، از تقویم
از روزنامه بی خبر هستم
حس می‌کنم گاهی کمی کمتر
گاهی شدیدا بیشتر هستم 
حتی اگر می‌شد بگویم
این روزها گاهی خدا را هم
یک جور دیگر می‌پرستم
از جمله دیشب هم
دیگرتر از شب‌های بی‌رحمانه دیگر بود:
من کاملا تعطیل بودم
اول نشستم خوب
جوراب‌هایم را اتو کردم
تنها - حدود هفت فرسخ - در اتاقم راه رفتم
حس می کنم گاهی کمی گنگم
با کفش‌هایم گفتگو کردم
و بعد از آن هم
رفتم تمام نامه‌ها را زیر و رو کردم
و سطر سطر نامه‌ها را
دنبال آن افسانه‌ی موهوم
دنبال آن مجهول گشتم
چیزی ندیدم
تنها یکی از نامه‌هایم
بوی غریب و مبهمی می‌داد
انگار
از لابه لای کاغذ تا خورده‌ی نامه
بوی تمام یاس‌های آسمانی
احساس می‌شد
دیشب دوباره
بی تاب در بین درختان تاب خوردم
از نردبان ابرها تا آسمان رفتم
در آسمان گشتم
و جیب‌هایم را
از پاره‌های ابر پر کردم
جای شما خالی!
یک لقمه از حجم سفید ابرهای تُرد
یک پاره از مهتاب خوردم
دیشب پس از سی سال فهمیدم
که رنگ چشمانم کمی میشی است
و بر خلاف سال‌ها پیش
رنگ بنفش و ارغوانی را
از رنگ آبی دوست‌تر دارم
دیشب برای اولین بار
دیدم که نام کوچکم دیگر
چندان بزرگ و هیبت آور نیست
این روزها دیگر
تعداد موهای سفیدم را نمی‌دانم
گاهی برای یادبود لحظه‌ای کوچک
یک روز کامل جشن می‌گیرم
گاهی
صد بار در یک روز می‌میرم
حتی
یک شاخه از محبوبه‌های شب
یک غنچه مریم هم برای مردنم کافی است
گاهی نگاهم در تمام روز
با عابران ناشناس شهر
احساس گنگ آشنایی می‌کند
گاهی دل بی دست و پا و سر به زیرم را
آهنگ یک موسیقی غمگین
هوایی می‌کند
اما
غیر از همین حس‌ها که گفتم
و غیر از این رفتار معمولی
و غیر از این حال و هوای ساده و عادی
حال و هوای دیگری
در دل ندارم
رفتار من عادی است

قیصر امین‌پور


نوشته شده در دوشنبه 20 مرداد 1393 ساعت 10:33 ق.ظ توسط نسیم نظرات |



قسمت این بود که من با تو معاصر باشم
تا در این قصــــه پر حادثــه حاضــــر باشم
حکم پیشانی ام این بود که تو گم شوی و
من بــه دنبال تو یک عمر مسافــــر باشـــم
تو پری باشـــی و تا آن سوی دریا بروی
من به سودای تو یک مرغ مهاجر باشم
قسمت این بود، چرا از تو شکایت بکنم؟
یا در این قصـــه بــــه دنبال مقصر باشم؟
شاید این گونه خدا خواست مرا زجر دهد
تا برازنده اســــم خوش شاعـــر باشـــــم
شاید ابلیس تو را شیطنت آموخت که من
در پس پرده ایمان بــــه تــــو کافـــر باشـم
دردم این است که باید پس از این قسمت ها
سال هــــا منتــظـر قسمت آخـــــر باشــــــم


غلامرضا طریقی


نوشته شده در دوشنبه 20 مرداد 1393 ساعت 10:17 ق.ظ توسط نسیم نظرات |

 


قطارِ خطّ لبت راهی سمرقند است
بلیت یک سره‌ از اصفهان بگو چند است؟

عجب گلی زده‌ای باز گوشه‌ی مویت
تو ای همیشه برنده! شماره‌ات چند است؟

به توپ گرد دلم باز دست رد نزنی
مگر «نود» تو ندیدی عزیز من «هَند» است

همین که می‌زنی‌اَش مثل بید می‌لرزم
کلید کُنتر برق است یا که لبخند است؟

نگاه مست تو تبلیغ آب انگور است
لبت نشان تجاری شرکت قند است

بِ ... بِ ... ببین که زبانم دوباره بند آمد
زی... زی... زی... زیرِسر برق آن گلوبند است

نشسته نرمیِ شالی به روی شانه‌ی تو
شبیه برف سفیدی که بر دماوند است

دوباره شاعر «جغرافیَ» ت شدم، آخر 
گلی جوانی و «تاریخ» از تو شرمنده ست

چرا اهالی این شهر عاشقت نشوند
چنین که عطر تو در کوچه‌ها پراکنده است

به چشم‌های تو فرهادها نمی‌آیند
نگاه تو پی یک صید آبرومند است

هزار «قیصر» و «قاسم» فدای چشمانت
بِکُش! حلال! مگر خون‌بهای ما چند است؟

نگاه خسته‌ی عاشق کبوتر جَلدی است
اگر چه می‌پرد اما همیشه پابند است

نسیم، عطر تو را صبح با خودش آورد
و گفت: روزی عشاق با خداوند است

رسیدی و غزلم را دوباره دود گرفت
نترس – آه کسی نیست - دود اسفند است
 
قاسم صرافان


نوشته شده در دوشنبه 20 مرداد 1393 ساعت 10:05 ق.ظ توسط نسیم نظرات |



 رنگی کنار شب 
 بی حرف مرده است 
 مرغی سیاه آمده از راه های دور 
می خواند از بلندی بام شب شکست 
سرمست فتح آمده از راه 
این مرغ غم پرست 
 در این شکست رنگ 
 از هم گسسته رشته ی هر آهنگ 
تنها صدای مرغک بی بک 
گوش سکوت ساده می آراید 
با گوشوار پژوک 
مرغ سیاه آمده از راههای دور 
بنشسته روی بام بلند شب شکست
 چون سنگ ‚ بی تکان 
لغزانده چشم را 
 بر شکل های در هم پندارش 
خوابی شگفت می دهد آزارش 
 گلهای رنگ سرزده از خک های شب 
در جاده ای عطر 
پای نسیم مانده ز رفتار 
 هر دم پی فریبی این مرغ غم پرست 
نقشی کشد به یاری منقار 
 بندی گسسته است 
 خوابی شکسته است 
رویای سرزمین 
 افسانه شکفتن گلهای رنگ را 
از یاد برده است 
 بی حرف باید از خم این ره عبور کرد
 رنگی کنار این شب بی مرز مرده است

سهراب سپهری

 

نوشته شده در شنبه 18 مرداد 1393 ساعت 02:35 ب.ظ توسط نسیم نظرات |

24
نوشته شده در شنبه 18 مرداد 1393 ساعت 02:11 ب.ظ توسط نسیم نظرات |

اخرین مطالب
شعر...
راز دوست داشتنت
دردواره ها
۵ جمله الهام بخش از کنفوسیوس که زندگیتان را تغییر میدهد
لبخندت
"خوب بمـــــــــــــان"
دخترم
...
نه تو می مانی نه اندوه...
شاید همین دل باوری ها شاعرم کرد
رفتار من عادی است
قسمت این بود که..
عجب گلی
مرگ رنگ
یه روز خوب . . . :|

صفحات وبلاگ
تعداد کل صفحات :( 62 ) 1 2 3 4 5 6 7 ...